تبليغاتX
ع ش ق م ن

ع ش ق م ن

+ مكتوب شد در Wed 9 May 2007 11:26 AM بواسطه مرجان |


+ مكتوب شد در Mon 7 May 2007 11:36 AM بواسطه مرجان |


واحه ای در لحظه

 

به سراغ  من اگر می آیید،

 

 پشت هیچستانم.

 

 پشت هیچستان جایی است.

 

پشت هیچستان، رگهای هوا پر قاصدهایی است

 

روی شن ها، هم نقش های سم اسبان سواران ظریفی

                                                       است که صبح    

     

به سر تپه ی  معراج شقایق رفتند

 

پشت هیجستان، چتر خواهش باز است:

 

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،

 

 

زنگ باران به صدا می آید.

 

+ مكتوب شد در Mon 7 May 2007 11:30 AM بواسطه مرجان |


+ مكتوب شد در Mon 7 May 2007 11:28 AM بواسطه مرجان |


روزگار غریبی است٬

                   آنچه را که فدایش شدم٬ مرا فدا کرد

                                   و آنچه که فدایش کردم٬ به فدایش میروم.

+ مكتوب شد در Mon 7 May 2007 11:26 AM بواسطه مرجان |


+ مكتوب شد در Mon 30 Apr 2007 11:14 AM بواسطه مرجان |


اگر بخندی دنیا به تو می خندد

و اگر گریه کنی،تنها خواهی گریست!

آواز بخوان،تپه ها به تو پاسخ خواهند داد

آه بکش،در هوا محو خواهد شد.

انعکاس ها به صدای شادمانی محدود میشوند

اما از صدای غوغا پا پس می کشند.

شادی کن،مردم به سوی تو جذب میشوند

اندوهگین باش،بر میگردند و می روند

آنان شادی کامل و تمام عیار تو را می طلبند

اما به غم و اندوه تو نیازی ندارند

خوشحال باش،دوستان زیادی گرد می آوری

غمگین باش،همه را از دست خواهی داد

کسی نیست که جام شراب تو را رد کند

اما صفرای زندگی را تنها باید بنوشی!

 

+ مكتوب شد در Mon 30 Apr 2007 11:8 AM بواسطه مرجان |


میروم تا به هیچستان!

تا به عمق فاجعه شکستن

تا خواب خوش پروانه....

خیال کوچ پرستوهای بی آشیان

میروم تا به لحظه پیوستن!

تا به ساعت در هم تنیدن.....

بیصدا در قلب زمان نشستن

میروم تا نیابی دگر!

نشانی از خلوت خاموش خدا....

تا نیابی مرا در آرامش لحظه ها!

میروم تا به ابدیت برسم!

به زمان اندوهبار وداع..

میروم..میروم تا رها بشوم.....

فارغ از من و ما بشوم....

آفتاب

+ مكتوب شد در Mon 30 Apr 2007 11:6 AM بواسطه مرجان |


دريا باش که اگر کسی سنگی به سويت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه اينکه تو متلاطم شوی

+ مكتوب شد در Mon 30 Apr 2007 11:2 AM بواسطه مرجان |


Paris Hilton

+ مكتوب شد در Mon 30 Apr 2007 10:53 AM بواسطه مرجان |


ديرگاهي است كه در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است
بانگي از دور مرا مي‌خواند
ليك پاهايم در قير شب است
رخنه‌اي نيست در اين تاريكي
در و ديوار به هم پيوسته
سايه‌اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته
نفس آدم‌ها
سر بسر افسرده است
روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است
دست جادويي شب
در به روي من و غم مي‌بندد
مي‌كنم هر چه تلاش،
او به من مي خندد .
نقش‌هايي كه كشيدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود .
طرح‌هايي كه فكندم در شب،
روز پيدا شد و با پنبه زدود .
ديرگاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است .
جنبشي نيست در اين خاموشي
دست‌ها پاها در قير شب است ...

+ مكتوب شد در Wed 25 Apr 2007 11:42 AM بواسطه مرجان |



مجنونم و دلزده از لیلیا
خیلی دلم گرفته از خیلیا ......

+ مكتوب شد در Wed 25 Apr 2007 11:38 AM بواسطه مرجان |


+ مكتوب شد در Wed 25 Apr 2007 10:8 AM بواسطه مرجان |


حالمان بد نيست غم كم مي خوريم … كم كه نه هر روز كم كم مي خوريم … آب مي خواهم سرابم مي دهند … عشق مي ورزم عذابم مي دهند … خود نمي دانم كجا رفتم به خواب … از چه بيدارم نكردي آفتاب … خنجري بر قلب بيمارم زدند … بي گناهي بودم و دارم زدند … دشنه اي نامرد بر پشتم نشست … از غم نامردمي پشتم شكست … سنگ را بستند و سگ آزاد شد … يك شبه بيداد آمد و داد شد … عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام … تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام … عشق اگر اينست مرتد مي شوم … خوب اگر اينست من بد مي شوم … بس كن اي دل نابساماني بس است … كافرم ديگر مسلماني بس است … در ميان خلق سر در گم شدم … عاقبت آلوده ي مردم شدم … بعد از اين با بي كسي خو مي كنم … هر چه در دل داشتم رو مي كنم … نيستم از مردم خنجر بدست … بت پرستم بت پرستم بت پرست … بت پرستم بت پرستي كار ماست … چشم مستي تحفه ي بازار ماست … درد مي بارد چو لب تر مي كنم … طالعم شوم است باور مي كنم … من كه با دريا طلاطم كرده ام … راه دريا را چرا گم كرده ام … من نمي گويم دگر گفتن بس است … گفتن اما هيچ نشنفتن بس است … روزگارت باد شيرين شاد باش … دست كم يك شب تو هم فرهاد باش … آه در شهر شما ياري نبود … قصه هايم را خريداري نبود … واي رسم شهرتان بيداد بود … شهرتان از خون ما آباد بود … از در و ديوارتان خون مي چكد … خون من فرهاد مجنون مي چكد … خسته ام از قصه هاي شومتان … خسته از همدردي مسمومتان … اينهمه خنجر دل كس خون نشد … اينهمه ليلي كسي مجنون نشد … آسمان خالي شد از فريادتان … بيستون در حسرت فرهادتان … كوه كندن گر نباشد پيشه ام … بويي از فرهاد دارد تيشه ام … عشق از من دور و پايم لنگ بود … قيمتش بسيار دستم تنگ بود … گر نمي رفتم دوپايم خسته بود … تيشه گر افتاد دستم بسته بود … هيچ كس دست مرا وا كرد ؟ نه … فكر دست تنگ ما را كرد ؟ نه … هيچ كس از حال ما پرسيد ؟ نه … هيچ كس اندوه ما را ديد؟ نه ... هيچ كس چشمي برايم تر نكرد ... هيچ كس يك روز با من سر نكرد ... هيچ كس اشكي براي ما نريخت ... هر كه با ما بود از ما مي گريخت ... حافظ ديوانه فالم را گرفت ... يك غزل آمد و حالم را گرفت ... ما ز ياران چشم ياري داشتيم ... خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم .

+ مكتوب شد در Wed 25 Apr 2007 10:3 AM بواسطه مرجان |


+ مكتوب شد در Wed 25 Apr 2007 9:58 AM بواسطه مرجان |


 

+ مكتوب شد در Wed 25 Apr 2007 9:46 AM بواسطه مرجان |


وقتي دستام خالي باشه ، وقتي باشم عاشق تو
غير دل چيزي ندارم ، كه بدونم لايق تو
دلمو از مال دنيا به تو هديه داده بودم
با تموم بي پناهي ، به تو تكيه داده بودم
هر بلايي سرم اومد ، همه زجري كه كشيدم
همه رو به جون خريدم ،ولي از تو نبريدم
هر جا بودم با تو بودم ، هر جارفتم تو رو ديدم
تو سبك شدن ،تو رويا ، همه جا به تو رسي
اگه احساسمو كشتي ، اگه از ياد منو بردي
اگه رفتي بي تفاوت ، به غريبه سر سپردي
بدون اينو كه دل من شده جادو به طلسمت
يكي هست اينور دنيا كه تو يادش مونده اسمت
توی یه جاده پا گذاشتم که آخرش معلوم نیست!

یه جاده ای که پره از فرصت هایی برای پرواز...

و خیلی جاهاشم یه جوریه که آدم زمین می خوره!

بعضی جاهاش پر از قشنگیه و بعضی جاهاش پر از زشتی...

نمی دونم!

مثل همیشه!

اما تو این جاده پا گذاشتم تا بدونم...

البته امیدوارم...

می دونی؟

من عاشق این جاده ام...!!!

می خوام هر جور شده تا آخرش برم!

شاید آخری در کار نباشه!

ولی من برای این جادم یه پایان قشنگ طراحی کردم...

این جاده رو خودم دارم می سازمش....

با کار هام،با رفتارم،با حرفام!

یادته بهت گفتم من خیلی بزرگ شدم؟؟؟؟؟

اما نه!
گاهي آرزو مي کنم...
کاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت را
بخورم!!!
کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوي
ديدن يک لحظه
فقط يک لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته
باشم!
کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد
تا امروز
چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک
ريزند!

کاش حرف هاي دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با

خود نگويم

" آخه او که ميدونست چقدر دوستش دارم!!!!"

در دهكده عشق زير تك درخت انتظار
نشسته ام,
برگهاي سياهش چتريست بر سرم,اي كاش
مي شد رويش طوفان شادي
از پشت ديوار غم مي آمد ويكباره ريشه
درخت
انتظار را از جا مي كند
,قاصد تنهايي ام را به سوي تو پرواز دادم
تا نامه پر از غم مرا به تو رساند,بر روي نامه گلبرگي
از شقايق چسپاندم تا كه نامه داند خود را براي بي
غمان پيدا نسازد,در زير باران اشكهايم خيس شده ام,
كجايي تا لبخند نگاهت را چتري سازم بر سرم

+ مكتوب شد در Wed 25 Apr 2007 9:39 AM بواسطه مرجان |


براي مينا

+ مكتوب شد در Mon 23 Apr 2007 11:59 AM بواسطه مرجان |


آخرین شب سراب

+ مكتوب شد در Mon 23 Apr 2007 11:54 AM بواسطه مرجان |


هر وقت دلم خواست حرفی زده باشم دیدم که همان لحظه ی گفتن

نگرانم ...

+ مكتوب شد در Mon 23 Apr 2007 11:53 AM بواسطه مرجان |


+ مكتوب شد در Mon 23 Apr 2007 11:51 AM بواسطه مرجان |


+ مكتوب شد در Mon 23 Apr 2007 10:18 AM بواسطه مرجان |


+ مكتوب شد در Mon 23 Apr 2007 10:17 AM بواسطه مرجان |


  **دارید چی کار می کنید ؟ با شما هستم ! با شما عوضی ها که عینهو کرم دارید تو هم می لولید .

  چی خیال کردید ؟ همه تون از وکیل و وزیر گرفته تا سپور و آشپز و پروفسور ، آخرش می شید دو عدد .

  خیلی که هنر کنید ، خیلی که خبر مرگتون به خودتون برسید ، فاصله ی دو عددتون می شه صد .

  صدام رو می شنفید ؟ می شید یه پیرمرد آب زیپوی عوضی بو گندو . کافیه دور تند نیگاش کنید .

  همین که دور تند نیگاش کردید می فهمید چه گندی زده ید . می فهمید چه چیز هجو و مزخرفی

  درست کرده ید .

  حالا با این عجله کدوم جهنمی قرار برید ؟ قرار چه غلطی بکنید که دیگرون نکرده ند ؟

  واسه چی سر یه مستطیل یا مربع خاکی دخل هم رو در می آرید ؟

  بدبخت ها ! شما به خودی خود بدبخت هستید ، دیگه واسه چی اوضاع رو بدتر می کنید ؟

  از یه طرف تا چشاتون به هم افتاد ، اولین کاری که می کنید ، یعنی آسون ترین کاری که می کنید

  اینه که عاشق همدیگه می شید . لعنت به شما و کاراتون که هیشکی ازشون سر در نمی آره .

  عاشق می شید و بعد ازدواج می کنید و بعد بچه دار می شید و بعد حالتون از هم به هم می خوره

 و طلاق می گیرید . گاهی هم طلاق نگرفته باز می رید عاشق یکی دیگه می شید .

  لعنت به همه تون که حتی مث مرغابی ها هم نمی تونید فقط با یکی باشید .

  بوق نزن عوضی ! صداش رو خاموش کن و گوش کن ببین چی دارم می گم !

  همه ش هفتاد ، هشتاد سال .

  یعنی اگه شانس بیارید ، اگه خیلی زودتر ریق رحمت رو سر نکشید ، خیلی که توی این خراب شده

  باشید ، هفتاد هشتاد سال بیشتر نیست . لامسبا اگه هفتصد سال می موندید چی کار می کردید ؟

  گمونم خون هم رو تو شیشه می کردید . گرچه همین حالاش هم می کنید . یعنی غلطی هست

  که نکرده باشید ؟

  به شرفم قسم هر کاری که خواسته ید کرده ید و اگه نکرده ید لابد نتونسته ید بکنید .

  مطمئنم از سر دلسوزی و این جور چیزها نبوده که نکرده ید . حکمآ عرضه ش رو نداشتید .

  همین دیروز تو روزنامه خوندم یارو واسه یه عوضی دو پای دیگه مث خودش ، زنش و بچه ی دو ساله ش رو

  گوش تا گوش سر بریده . گمونم اگه سه تا بچه هم داشت باهاشون همین کار رو می کرد .

  دنبال چی می گردید ؟؟؟!!!

  آهای عوضی ها ! آهای با شما هستم ! با شما که هر کدومتون فکر می کنید دهن آسمون باز شده

  و تنها شما از توش پایین افتاده ید . اگه تا حالا کسی بهتون نگفته من می گم

  که شما هیچ آشغالی نیستید .

  من یکی که براتون و واسه کاراتون تره هم خرد نمی کنم . حیف این زمین که زیر پای شماست .

  حیف این زمین که توش دفن تون کنند . شما رو باید بسوزونند و خاکسترتون رو بریزند توی دریا **

 

                                                استخوان های خوک و دست های جذامی - مصطفی مستور 

 

 

+ مكتوب شد در Mon 23 Apr 2007 10:16 AM بواسطه مرجان |


نمی دانم چه بگویم؟

           که نقض غرض است

                          نگاهت...

خرابم کرده و

                 آبادیم از اوست.

کشته مرا

     این اعجاز مسیحایی تو...

+ مكتوب شد در Sun 22 Apr 2007 1:35 PM بواسطه مرجان |


+ مكتوب شد در Sun 22 Apr 2007 1:29 PM بواسطه مرجان |


پیکره ام را درسیاهی می پوشانید

رویایم سپیدتر می شود

در پستوی خانه ام پنهان می شوم

کبوترهای ذهنم را پرواز می دهم

+ مكتوب شد در Sun 22 Apr 2007 10:22 AM بواسطه مرجان |


+ مكتوب شد در Sun 22 Apr 2007 10:10 AM بواسطه مرجان |


 وقتی بگذار برای ...

وقتی بگذار برای اندیشیدن، که آن منبع قدرت و نیرو است

وقتی بگذارد برای برای بازی و تفریح، که آن منبع جوانی و جاودانی است

وقتی بگذار برای مطالعه، که آن زیر بنای مطالعه و خردمندی و فرزانگی است

وقتی بگذار برای نماز، که آن سرچشمه بیشترین توان و نیروها در زمین است

وقتی بگذار برای مهرورزیدن و محبوبیت، که ایمان چیزی جز عشق و نفرت نیست

وقتی بگذار برای دوستیهای پاک، که آن شاهراه خوشبختی است

وقتی بگذار برای خنده، که آن بهترین روان کننده حرکت چرخهای زندگی است

وقتی بگذار برای بخشش و ایثار، که زندگی بسیار کوتاهتر از آن است که بتوان خودخواه و خودپسند بود

وقتی بگذار برای کار، که آن بهای موفقیت است

اما هرگز برای بیهودگی، بی فایدگی و اتلاف عمر وقت نگذار

+ مكتوب شد در Sun 22 Apr 2007 10:7 AM بواسطه مرجان |


+ مكتوب شد در Sun 22 Apr 2007 10:4 AM بواسطه مرجان |


The opposite of love is not hate, it's indifference.
The opposite of art is not ugliness, it's indifference.
The opposite of faith is not heresy, it's indifference.
And the opposite of life is not death, it's indifference.

by: Elie Wiesel

+ مكتوب شد در Sun 22 Apr 2007 10:1 AM بواسطه مرجان |


+ مكتوب شد در Sun 22 Apr 2007 9:59 AM بواسطه مرجان |


هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک غزال شروع به دويدن ميکند و مي داند سرعتش بايد از يک شير بيشتر باشد تا کشته نشود هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک شير شروع به دويدن مي کند و مي داند که بايد سريع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگي نميرد مهم نيست غزال هستي يا شير با طلوع خورشيد دويدن را آغاز کن

+ مكتوب شد در Sun 22 Apr 2007 9:54 AM بواسطه مرجان |


چون ۱ عده مشتاق ديدن چهره ي من بودن! من هم ۲ تا از عكسهايي كه شبيه بوووودن رو انتخاب كردم تا متقاضيان عزيز فيض ببرن!

زيارت قبول

+ مكتوب شد در Sun 22 Apr 2007 9:52 AM بواسطه مرجان |


داري مانند هميشه زندگي ات را مي كني و روزها را بدون اينكه حس كني با چه سرعتي از پيش چشمات مي گذرند به شب مي رساني و دائماً دعا مي كني كه "اي خدا كي شب مي شه بخوابيم" و فردا هم به همين منوال اما اين وسط يك روز از درون خودت صدايي به گوشت مي رسد كه "هان! ز چه نشسته اي" يا "اي كه دستت مي رسد كاري بكن" و تو هم كه تا حالا به اينكه اين صدا چه هست يا از كه هست؟ فکر نکردی با خودت به اين نتيجه مي رسي كه "راست مي گه ها".

از اين به بعد تو به صرافت مي افتي كه من بايد از اين روزمرگي فرار كنم و شايد لفظ "به هر قيمتي كه شده" هم  چاشني آن بكني و امان ازين جهد و تلاش كه گاهي آدم را به جايي مي برد كه روزمرگي 1000 بار ازان بهتر است.

به هر حال بعد از ساعتها و شايد روزها جستجو راه گريز را ميابي و بدون فكر به اين مهم كه "آيا فرار به چه قيمت؟" پاي در مسيري ناشناخته مي گذاري.

بعد از چند روزي قدم زدن در اين مسير در حالي كه سرمست از كشف بزرگت هستي ناگهان صدايي خشن اما دلسوزانه از درونت فرياد مي زند كه "اين ره كه تو مي روي به تركستان است" و اينجاست كه اگر قدري از هوشياري ات باقي مانده باشد به خودت مي آيي و قدري فكر مي كني كه "هاي! از كجا آمده اي آمدنت بهر چه بود؟" و اگر كاملا مست لا يعقل باشي ديگر اميدي به بازگشتت نيست تا وقتي سرت به سنگي بخورد كه اگر شانس نداشته باشي شايد آن سنگ، سنگ لحدت باشد.

حالا فرض را بر قدري بيداري مي گذاريم. اندكي به گذشته فكر مي كني و نگاهي به آينده مي اندازي و مي بيني كه صداي دوم راست مي گويد و تو پاي در مرداب گذاشته اي و خوشبختانه شاخه اي آن دور و بر هست كه بگيري و بيرون بيايي همينطور كه بيرون مي آيي همان صداي دوم اين بار با لحني ملايم تر مي گويد بايد در راه برگشت جبران مافات هم انجام دهي و تو با ترس ولرز به فكر فرو مي روي و درمي يابي كه جايي كاري را نا تمام گذاشته اي و ضرري بجاي مانده كه بايد جبران كني. تا صورتت را براي جبران بر مي گرداني صداي اول با لحني موزيانه كه نشان از نيشخند ترسناكي گوشه ي لبش دارد شروع مي كند به ارائه راهكار و تو هم گيج از نشئه مستي به راحتي مي پذيري و باز صداي دوم با فركانسي بالاتر جيغ مي كشد كه "گند زدي".

به حال اضطرار مي افتي گريه مي كني زجه مي زني و به در و ديوار ميزني براي رهايي ازين چند راهيه پيش رو تا خسته مي شوي و با سرافكندگيه ناشي از شرمندگي در برابر خودت تصميم مي گيري صورت مسئله را پاك كني و 1001 دليل موجه و غير موجه براي كارت مي تراشي تا راحت تر پاكسازي كني.

قدري از ماجرا مگذرد كه تصميم مي گيري كه صاحبان صدا را كه تو را به اينجا رساندند بيابي و انتقام سختي از آناان بگيري.

+ مكتوب شد در Sun 22 Apr 2007 9:43 AM بواسطه مرجان |


اين آيندس! مال من و داني...! داره روشن ميشه!!! مهم ماييم كه هستيم و خدا كه هميشه با ماست! امروز خدا دانيل رو به من هديه داد... عزيزم، تولدت مبارك

+ مكتوب شد در Sun 22 Apr 2007 9:39 AM بواسطه مرجان |


خدا
بعضی وقتا که خودشو نشون میده
خیلی خوبه
خیلی
میدونی که
هنوز باهاته
گرچه تو با اون نباشی.

+ مكتوب شد در Sun 22 Apr 2007 9:35 AM بواسطه مرجان |


+ مكتوب شد در Sun 22 Apr 2007 9:34 AM بواسطه مرجان |


شيطان جنس كهنه مي فروشد
شيطان مي خواست كه خود را با عصر جديد تطبيق بدهد، تصميم گرفت وسوسه‌هاي قديمي و در انبار مانده‌اش را به حراج بگذارد. در روزنامه‌اي آگهي داد و تمام روز، مشتري ها را در دفتر كارش پذيرفت.
حراج جالبي بود: سنگ‌هايي براي لغزش در تقوا، آينه‌هايي كه آدم را مهم جلوه مي‌داد، عينك‌هايي كه ديگران را بي‌اهميت نشان مي‌داد. روي ديوار اشيايي آويخته بود كه توجه همه را جلب مي‌كرد: خنجرهايي با تيغه‌هاي خميده كه آدم مي‌توانست آن‌ها را در پشت ديگري فرو كند، و ضبط صوت‌هايي كه فقط غيبت و دروغ را ضبط مي كرد.
شيطان رو به خريدارها فرياد مي زد: "نگران قيمت نباشيد! الان برداريد و هر وقت داشتيد، پولش را بدهيد."
يكي از مشتري‌ها در گوشه‌اي دو شيء بسيار فرسوده ديد كه هيچكس به آن‌ها توجه نمي‌كرد. اما خيلي گران بودند. تعجب كرد و خواست دليل آن اختلاف فاحش را بفهمد.
شيطان خنديد و پاسخ داد: "فرسودگي‌شان به خاطر اين است كه خيلي از آن ها استفاده كرده‌ام. اگر زياد جلب توجه مي كردند، مردم مي‌فهميدند چه طور در مقابل آن مراقب باشند. با اين حال قيمت شان كاملاً مناسب است. يكي شان "شك" است و آن يكي "عقدة حقارت". تمام وسوسه‌هاي ديگر فقط حرف مي‌زنند، اين دو وسوسه عمل مي كنند.

+ مكتوب شد در Sun 22 Apr 2007 9:29 AM بواسطه مرجان |


I love youI love you

+ مكتوب شد در Sun 22 Apr 2007 9:21 AM بواسطه مرجان |


+ مكتوب شد در Sun 22 Apr 2007 9:16 AM بواسطه مرجان |


Image and video hosting by TinyPic

+ مكتوب شد در Sun 22 Apr 2007 9:14 AM بواسطه مرجان |


DESIGN BY : Mohammadreza Sadeghi X


خانه
پيك الكترونيك


پيوندهاي يوميه


بايگاني پيوندهاي يوميه


مكتوبات ماضي

5/21/2008 - 6/20/2008

4/20/2008 - 5/20/2008
3/20/2008 - 4/19/2008
2/20/2008 - 3/19/2008
12/22/2007 - 1/20/2008
11/22/2007 - 12/21/2007
8/23/2007 - 9/22/2007
7/23/2007 - 8/22/2007
6/22/2007 - 7/22/2007
5/22/2007 - 6/21/2007
4/21/2007 - 5/21/2007
3/21/2007 - 4/20/2007
2/20/2007 - 3/20/2007


مرجان

باران


BachSsS

moeen jooooon
۩ ونوس،دختري از سياره ي احساس ۩
m4rj4n


    تعداد بازديدها:

Design by : Mohammadreza Sadeghi