|
من عریانم ![]() + مكتوب شد در Wed 8 Aug 2007 10:36 AM بواسطه مرجان |
. روزی می گفتند عشق اول هیچگاه از یاد نمی رود ولی من باور نکردم
روزی می گفتند کسی که برای اولین بار عاشق کسی می شود
آن کس را فراموش نمی کند ولی باور نکردم
روزی می گفتند دل بستن به کسی خوب نیست انسان شکست می خورد
ولی باور نکردم
روزی می گفتند به کسی دل نبند عاشق نشو
که فراموش کردنش سخت است ولی باور نکردم
امروز من می گویم عشق اول فراموش نمی شود
دل بستن آسان ولی دل کندن سخت
باورم شد نه سرو و نه باغ و نه چمن می خواهم نه لاله نه گل نه نسترن می خواهم خواهم ز خدای خویش کنجی خلوت من باشم و آن کسی که من می خواهم شادم که در شرار تو می سوزم... شادم که در خیال تو می گریم پنداشتی که چون زتو بگسستم... دیگر مرا خیال ِ تو در سر نیست؟.... اما چه گویمت که جز این آتش ..... بر جان من شراره ی دیگر نیست
اگر بینمان هیچ چیزی نبود حداقل من بودم تو بودی دلتنگی بود اگر بینمان هیچ لحظه ای نبود حداقل نگاه بود ...نگاه پر از شوق لحظه دیدار حداقل نوشته هایم بود نوشته هایت بو د یا نبود به قربان دو چشم شب چراغت شب و روز گریه کردم از فراغت اگر یک روز نبینم روی ماهت ز مرغان هوا گیرم سراغت من باورم شد از ازل تا به ابد باید عاشق خالق عشق بود + مكتوب شد در Tue 24 Jul 2007 7:5 PM بواسطه مرجان |
فنا می شوم. آیا گنهکارم؟
می ترسم ... می ترسم ازاینکه روزی عشق و نفرت با هم بیامیزند خدایا! مرا از گرداب تلخ چراها برهان خدایا! به او بفهمان که نگرانی در چشم هایم بیداد می کند! بگو چگونه در کوچه های خاکی دلواپسی گم شده ام ٬ بگو می خواهم پیدایم کند خدایا این دو راهی تا به کی بر من پادشاهی خواهد کرد؟ به من بگو تا کجا باید برای اثبات هستی ام بدوم؟ بگو که اشتباه می کنم... بگو هیچ طوفانی در راه نیست! + مكتوب شد در Tue 24 Jul 2007 6:56 PM بواسطه مرجان |
+ مكتوب شد در Tue 24 Jul 2007 6:52 PM بواسطه مرجان |
در تکاپو ... تا بهتر از آن باشیم که هستیم. اما بهتر از این شیوه ای برای زیستن نیست. + مكتوب شد در Tue 24 Jul 2007 6:46 PM بواسطه مرجان |
|