|
+ مكتوب شد در Tue 4 Sep 2007 12:12 PM بواسطه مرجان |
+ مكتوب شد در Tue 4 Sep 2007 12:6 PM بواسطه مرجان |
به همین اشکِ روان و دل ِ تنگ به همین بغض ِ گران وتن ِ خیس
به همین وعده ی ایام ِ وصال به همین قصه ی هر روز وهنوز آسمان دیده، بی تو ابری ست عزیز + مكتوب شد در Tue 4 Sep 2007 11:46 AM بواسطه مرجان |
خرسند شديم از اينكه امروز، رنگي دگر است نه رنگ ديروز تا شب نشده رنگ دگر شد، گفتند از اين نكته هزار نكته بياموز! فرياد زديم كه چرخ گردون! ليلا تو نداده اي به مجنون فرياد برآمد آنكه خاموش! كم داد اگر نگيرد افزون. خاموش شديم و در خموشي، رفتيم سراغ مي فروشي فرياد زديم دواي ما كو؟ گويند دواست باده نوشي هشيار نشد مگر كه مدهوش اين بار گران بگيرم از دوش. آرام كنار گوش ما گفت: اين بار گران تو مفت مفروش! از خود به كجا شوي تو پنهان؟ از خود به كجا شوي گريزان؟ بيداري دل چنين مخوابان! سخت آمده است، مبخش آسان. هشيار شديم از اينكه هستيم رفتيم و در ميكده بستيم با خود به سخن چنين نشستيم: ما باده نخورده ايم و مستيم؟ مسجد سر راه از آن گذشتيم بر روي درش چنين نوشتيم: "در ميكده هم خداي بيني با مرد خدا اگر نشيني" + مكتوب شد در Mon 3 Sep 2007 2:6 PM بواسطه مرجان |
|