|
+ مكتوب شد در Mon 14 Apr 2008 10:52 AM بواسطه مرجان |
یکی بودو یکی نبود... اونی که بود تو بودی اونی که نبود من بودم. یکی داشت و یکی نداشت... اونی که داشت تو بودی اونی که تو رو نداشت من بودم. یکی خواست و یکی نخواست... اونی که خواست تو بودی اونی که بی تو بودن رو نخواست من بودم. یکی آورد و یکی نیاورد... اونی که آورد تو بودی و اونی که جز تو به هیچ کس ایمان نیاورد من بودم. یکی گفت و یکی نگفت... اونی که گفت تو بودی و اونی که دوستت دارم را به هیچ کس جز تو نگفت من بودم. یکی ماند و یکی نماند... اونی که موند تو بودی و اونی که بدون تو نمی تونست بمونه من بودم. یکی رفت و یکی نرفت... اونی که رفت تو بودی و اونی که به خاطر تو تو قلب هیچ کس نرفت من بودم. یکی رسید و یکی نرسید... اونی که رسید تو بودی واونی که مثل کلاغ هنوز به مقصد نرسیده منم...!!! + مكتوب شد در Mon 14 Apr 2008 10:2 AM بواسطه مرجان |
+ مكتوب شد در Tue 8 Apr 2008 12:54 PM بواسطه مرجان |
برای دوست داشتن هرگز دیر نیست حتی اگر فرسنگها دور از من باشی. اما برای مهربانی و احساس بزرگ عشق نیاز من تنها تو نیستی و بی همتایی حضورت مرا قانع نمی کند. چرا که انسان بزرگ در محدوده دو تن نمی گنجد، و من و تو در حصار تنگ خویشتن خواهی مان هرگز به مقصود نخواهیم رسید. در دوست داشتن جهان ثابت قدم باشیم خوب من ! و مانند « عشق » دلها را در دشواری زیستن یاور شویم. فردا در بهار شکوفه هایی از شعر و شرافت بر درخت پیوند « ما » آزادی گل خواهد کرد. + مكتوب شد در Tue 8 Apr 2008 12:31 PM بواسطه مرجان |
+ مكتوب شد در Sun 2 Mar 2008 12:57 PM بواسطه مرجان |
دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان میروم وانگشتانم را برپوست کشیده ی شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است. + مكتوب شد در Mon 14 Jan 2008 5:55 PM بواسطه مرجان |
+ مكتوب شد در Mon 14 Jan 2008 5:49 PM بواسطه مرجان |
.Great people talk about Ideas .Average people talk about things .Small people talk about other people + مكتوب شد در Mon 14 Jan 2008 5:42 PM بواسطه مرجان |
+ مكتوب شد در Sun 13 Jan 2008 6:25 PM بواسطه مرجان |
زندگی .... بی وفای..... نقطه سره خط . تویه یک کاغذ بی خط حرفای خسته به نوبت تویه سرزمینه نامم حرفه ت کرده قیامت ت مثله تو ت مثله تردید ت مثله آخره طاقت مثله تنهایی ت مثله آخره خوبیات تا ندونی به عشقت تا جون دارم تلسمم دیدار.... به قیامت. برو با خیاله راحت...نقطه ته خط.... + مكتوب شد در Sun 13 Jan 2008 6:5 PM بواسطه مرجان |
مهر می ورزد بر این دنیا چشمهایش مهربان است و وجودش پاک از تبار عشق بر لبش لالایی شب ها مرهمی بر خستگی هایم مادر است او مادر است مادر...................... + مكتوب شد در Sun 13 Jan 2008 10:22 AM بواسطه مرجان |
+ مكتوب شد در Sun 13 Jan 2008 10:7 AM بواسطه مرجان |
+ مكتوب شد در Sat 12 Jan 2008 10:29 AM بواسطه مرجان |
+ مكتوب شد در Tue 1 Jan 2008 10:43 AM بواسطه مرجان |
شـب عروسـی بـه نظر بسیاری از افراد موضوعی است که صحبت کردن در مورد آن ممنوع می باشد؛ به ویژه برای ما آسیاییها، اما به هـر حـال مسئـله ای اسـت که بسیاری از زوج هـای تـازه ازدواج کرده، دیر یا زود با آن بـرخـورد کـرده و لذتش را خواهند بـرد. به جـای اینـکه ایـن مـوضوع را پنهان نگه داریم، بهتر است مطلب را باز کرده و در مـورد آن بـحث کنیم. مـانند تعداد بسیار زیادی از عروس و دامادهای دیگر ممکن
چگونگی این امر که شما و نامزدتان چگونه مقدمات شب عروسی را فراهم می آورید تا حدود زیادی بستگی به این امر دارد که آیا پیش از ازدواج از نظر جنسی فعال بوده اید یا خیر (ازدواجهای پیشین). به هر حال با توجه به خستگی ها و استرس هایی که شب عروسی بر روی هر دو طرف وارد می شود، این امکان وجود دارد که زن و شوهر در بهترین شرایط جسمانی نباشند و نتواند بهترین رابطه جنسی خود را تجربه کنند؛ شما زمانیکه برای شب عروسی خود برنامه ریزی می کنید باید حتماً این امر در ذهن داشته باشید.
از سوی دیگر اگر شما و نامزدتان تا قبل از ازدواج هیچ گونه رابطه جنسی نداشته باشید و یکی یا هر دو طرف باکره باشید، احتمال دارد احساس استرس، اضطراب، و ترس به شما دست دهد. البته همه این احساسات کاملاً قابل درک هستند، اما هیچ دلیلی برای بروز یک چنین احساساتی وجود ندارد. نکاتی که در این مقاله به آنها اشاره می کنیم را دنبال کنید و مطمئن باشید که با قدری تفاهم و درک متقابل شب فراموش نشدنی عروسی خواهید داشت، حتی اگر به رابطه جنسی هم ختم نشود.
انتظارات غیر واقعی نداشته باشید
زمانیکه زندگی مشترک خود را شروع می کنید، باید همچنیان توجه داشته باشید که شب عروسی شما نمی تواند رمانتیک ترین لحظه ای باشد که در تمام طول عمر خود تجربه کرده اید. حقیقت اینجاست که شب های عروسی رمانتیک، فقط متعلق به پرده های سینما هستند. واقعیت اینجاست که هم عروس و هم داماد به دلیل فشار کاری و استرس موجود خسته تر از شب های قبل هستند، و این امر آنها را در بهترین شرایط برای معاشقه قرار نمی دهد.
تجربه شخصی شما هر چه که باشد، هیچ گاه نباید استراتژیتان این باشد که انتظار زیادی از شب عروسی داشته باشید. فشار بیخودی روی خودتان وارد نکنید چراکه این امر شما را مضطرب و عصبی می کند و سبب می شود که اجازه ندهد شما آن لذتی را که لازم است از شب عروسی خود ببرید. هیچ گونه باید و نبایدی در مورد اتفاقاتی که ممکن است در آن شب روی دهد، وجود ندارد. فقط آرام و ریلکس باشید، با هم حرف بزنید، صمیمی شوید و انتظارات خود را پایین بیاورید.
اگر بتوانید یکدیگر را آرام کنید و با هم صمیمی باشید، یک تجربه جنسی عالی را یا همان شب یا در شب های آتی تجربه خواهید کرد. از سوی دیگر حتی اگر شب اول رابطه جنسی برقرار شد اما لذتی را که در نظر داشتید نبردید، بقیه عمر وقت دارید که تکنیک هایتان را عوض کنید. در حال حاضر فقط باید روی این مطلب تمرکز کنید که از بودن با هم لذت ببرید.
برنامه ریزی کرده و خود را آماده کنید
بسیاری از زوج ها هستند که مدت های طولانی می نشینند و در مورد جزئی ترین مسائل عروسی با هم صحبت کرده و تک تک امور را برنامه ریزی می کنند، اما هیچ گونه حرفی در مورد شب عروسی با هم نمی زنند. باید قدری از توجه خود را که با وسواس تمام نثار امور نه چندان باارزش میکنید، صرف آماده شدن برای شب عروسی کنید. هر چقدر بیشتر زمان داشته باشید، کمتر ناشیانه عمل میکنید و لذت بیشتری می برید. بهترین کار این است که زمانی را بگذارید و با هم در مورد این مطلب صحبت کنید، انتظاراتتان را با هم در میان بگذارید و به هم بگویید که از چه چیزی لذت بیشتری خواهید برد. سعی کنید همدیگر را بیشتر بشناسید، به تمایلات یکدیگر احترام بگذارید، و مرز و محدوده را نیز رعایت کنید. حتی می توانید از همسر خود دعوت کنید تا با هم این مقاله را بخوانید تا راه گفتگوهای بیشتر در این زمنیه برای شما باز شود. اگر پیش از اینکه در مرحله انجام قرار بگیرید، در مورد آن مسائل با هم صحبت کنید، هر دو نفر احساس آرامش بیشتری پیدا خواهید کرد.
سعی کنید که پیش از آغاز زندگی مشترک به باشگاه ورزشی بروید، برنامه های تناسب اندام را از سر بگیرید، و اندام خود در یک وضعیت مناسب قرار دهید. اگر زیبا به نظر برسید، نه تنها همسرتان هم متعاقباً پاسخ مناسبی به شما خواهد داد، خودتان هم احساس بهتری پیدا خواهید کرد.
همچنین باید توجه داشته باشید که شب های دیگر با هر لباسی که می خوابید شب عروسی نباید این کار را بکنید و نه باید با شلوار جین بخوابید نه پیجامه. یک دست لباس خواب مخصوص برای این شب تهیه کنید، به طوری که به شما بیاید، و چهره تان از هر زمان دیگر زیباتر کند. البته ما نمی گوییم چیزی بپوشید که در آن راحت نباشید بلکه باید چیزی را انتخاب کنید که در آن راحت بوده و در عین حال به شما بیاید و جذابتان کند. پیش از اینکه خرج و مخارج عروسی سر به فلک بزند، بنشینید و این مورد را هم در لیست خرید های خود بگنجانید که از همه چیز مهمتر هستند. از جمله وسایلی که باید در چمدان خود بگنجانید به شرح زیر می باشند:
1- لباس زیر زیبا و جذاب 2- آهنگ های عاشقانه که به شما آرامش می دهند 3- تهیه آب نبات های طعم دار و شمع های خوشبو که فضا را عاشقانه تر کنند 4- وان آب گرم. (هتل ها از ارائه این خدمات به شما خیلی خوشحال خواهند شد) 5- عطرهای خوشبو و کرم های ماساژ 6- قرص های کنترل بارداردی (مگر اینکه بخواهید از همان شب اول خانواده خود را گسترش دهید)
ریلکس باشید و فشار را از خود دور کنید
در ابتدا باید فشار را از روی خود دور کنید. هر دوی شما روز سختی را پشت سر گذاشته اید و باید از این به بعد عادت کنید که شب ها هم در کنار هستید و میخواهید از این پس در کنار یکدیگر زندگی کنید.
لباس های عروسی را از تن خود در بیاورید و لباسی بپوشید که در آن راحت هستید. می توانید پلاکارت لطفاً مزاحم نشوید را نیز بر روی درب اتاق خود نصب کنید تا کسی مزاحمتان نشود. درب اتاق را قفل کنید و بنشینید در کمال آرامش در مورد روزی که گذشت با هم صحبت کنید. نکات جالبی که اتفاق افتاده را با هم در میان بگذارید و بگویید که چه چیزی بیش از پیش در ذهنتان باقی خواهد ماند. همچنین می توانید یک هدیه کوچک شب عروسی تهیه کنید و به یکدیگر بدهید. اگر هم قرار است که صبح به پرواز برسید به یکی از بستگانتان بسپارید تا صبح شما را بیدار کند.
زمانی که فشار و استرس روزانه از شما دور شد، می توانید صحنه را قدری صمیمانه تر و نزدیک تر کنید. می توانید از جکوزی یا وان استفاده کنید. این کار آرامش بیشتری به هردوی شما می دهد. بعد هم یکدیگر را ماساژ دهید تا هم آرامش بیشتری پیدا کنید و هم ارتباط بهتری با هم برقرا کنید و هم تحریک شوید.
حرف و حرف و حرف بزنید
با هم حرف بزنید. موسیقی، لباس زیر جذاب، و شمع می توانند خیلی کمک کنند، اما هیچ چیز نمی تواند به اندازه صحبت کردن شما دو نفر را تحریک کند. حتی بوسیدن هم پس از حرف زدن به وقوع می پیوندد. افرادی که فوراً وارد تخت خواب می شوند و اینگونه به گرمای لحظه پاسخ می دهند کمتر به آن صمیمیتی می رسند که پس از حرف زدن و مطلع کردن یکدیگر از تمایلاتشان پدید می آید.
زمانیکه نوبت به صحبت کردن در مورد صمیمیت جنسی می رسد، ناشی گری یکی از بزرگترین شکاف هایی است که زوجین را از یکدیگر جدا می کند؛ اگر شما دو نفر تا کنون ننشسته اید و حرف بزنید الآن موقع انجام این کار است. هیچ کس نمی تواند به شما یاد بدهد که چگونه باید با هم رابطه جنسی برقرار کنید و یا چگونه با هم صمیمی تر شوید چرا که این امر مانند اثر انگشت در مورد هر فردی متفاوت است. یک گفتگوی کوتاه در این مورد می تواند خیلی از موانع و مشکلات را از سر راه بردارد.
در مورد تمایلات و خواست های خود با یکدیگر صحبت کنید. این امر که شما در مورد رساندن یکدیگر به اوج لذت احساس مسئولیت می کنید، می تواند باز هم شما دو نفر را بیش از پیش به یکدیگر نزدیک کند، و اگر بتوانید در مورد "چگونه" و "کدام قسمت" هم با هم حرف بزنید، این امر می تواند لذت جنسی شما دو نفر را بیشتر کند.
بسیاری از آقایونی که تجربه بیشتری نسبت به همسرانشان دارند اظهار می دارند که خانم به این دلیل که خیلی خجالتی و مضطرب، است شب زفاف را خراب می کند. چون شما همسر او هستید، پس این وظیفه شماست که او را درک کرده و با ملاحظه و محتاطانه رفتار کنید. اینگونه به قضیه نگاه کنید: این آسان ترین کار در دنیا نیست که لباس هایتان را در بیاورید و با مردی که خوب شاید کمی غریبه باشد یک رابطه جنسی آتشین داشته باشید. او فقط در حال شناختن بهتر شماست. ادراک های ابتدایی او را به منزله نوعی عدم پذیرش نگذارید. مربوط به شما نیست، مربوط به اوست و شما باید کاملاً این مطلب را درک کنید و با او در مورد این مطلب حرف بزنید و کاری کنید که او احساس راحتی و آرامش پیدا کند.
این امر در مورد خانم ها هم صدق می کند. اگر می خواهید همسرتان کاری انجام دهد و یا از انجام کاری دست بردارد به او بگویید. انتظار نداشته باشید که او از روی حالت صورتتان بفهمد که چه چیزی در ذهن دارید. اگر شما یاد نگیرید که در تخت خواب به جای خودتان صحبت کنید، همسرتان تصور می کند که همه چیز خوب و روبه راه است. شاید اینطور نباشد! به همین دلیل باید او را بدون اینکه توهینی متوجهش باشد، آموزش دهید. صمیمیت و رابطه جنسی در سایه ی رضایت و لذت معنا پیدا می کنند. هر چقدر بیشتر با هم صحبت کنید، رویهم رفته لذت بیشتری هم خواهید برد.
همه چیز به رابطه جنسی ختم نمی شود
بسیاری از زوج ها اظهار می دارند که شب اول با هم رابطه جنسی نداشته اند. خوب به هر حال این مورد اصلاً بد نیست. خودتان را در نظر بگیرید که ماهها برای این روز برنامه ریزی کرده اید و ترتیب کارهای مختلف را داده اید، و خودتان را برای بزرگترین روز زندگیتان آماده کرده اید. سنت های بیشمار، صورتحساب های بیشماری را برای پرداخت کردن به شما تحمیل می کنند. به هر حال بسیری از افراد احساس خستگی شدیدی می کنند و فقط می خواهند آرام بوده و در کنار هم باشند.
می توانید از سایر انواع نزدیکی ها، مانند:حرف زدن، لمس کردن، در آغوش گرفتن، بوسیدن، ماساژ دادن و در آغوش گرفتن استفاده کرده و لذت ببرید. به خاطر داشته باشید که لذات جنسی را می توان از راههای دیگر نیز نشان داد.
به خصوص برای خانم ها، معاشقه فقط به رابطه جنسی ختم نمی شود. اگر احساس می کنید که آمادگی انجام رابطه جنسی را ندارید، در آغوش گرفتن، بوسیدن و نوازش کردن هم می توانند جایگزین های مناسبی برای آن باشند. بنابراین چه در شب عروسی با هم رابطه جنسی برقرار کردید چه کار به این مرحله ختم نشد، فقط باید مطمئن شوید که همدیگر را محکم در آغوش گرفته و احساساتتان را به یکدیگر انتقال می دهید. چند کار کوچک است که می توانید انجام دهید؛
به چشم های هم نگاه کنید و بگویید: "دوستت دارم" بهترین زمان برای اعتراف به این موضوع که شریکتان را دوست می دارید، زمانی است که در صمیمیت کامل به سر میبرید و یا در حین برقراری رابطه جنسی هستید. اگر در این لحظه بتوانید با هم ارتباط برقرار کنید، هر زمان دیگری هم می توانید! ارتباط چشمی صمیمت را تشدید می کند چراکه حاوی این پیام است که شما دو نفر برای هم اهمیت قائل هستید.
هیچ گزینه صحیح و یا غلطی وجود ندارد
رابطخ جنسی چیزی نیست که در شما استرس ایجاد کند. شاید کتاب های بیشماری در این زمنیه نوشته شده باشند که چگونه می توانید این کار را انجام دهید، اما همه چیز به میزان صمیمیت دو طرف بستگی دارد. نگران نباشید که آنرا حتماً به شیوه صحیح انجام دهید، برای شروع فقط اجازه دهید که همه چیز خیلی طبیعی آغاز گردد و حتم داشته باشید که از صمیمت ایجاد شده لذت خواهید برد. اگر بیشتر پیش رفتید که چه بهتر!
اصلاً نگران نباشید که چرا همه چیز آنطور که باید پیش نرفت. شما برای تمرین کردن هزاران شب دیگر را نیز در اختیار دارید. شاید اکثر زوج ها شب اول ناشیانه نسبت به هم برخورد کنند چراکه گامی به سوی برداشتن کلیه مرزهاست. به خودتان وقت بیشتری بدهید تا باز هم یکدیگر را بهتر درک کنید و متوجه شوید که دفعه آینده چگونه می توایند آنرا بهتر انجام دهید.
خنده نداره . این یه چیزیه که باید همه بدونن + مكتوب شد در Sat 1 Dec 2007 6:32 PM بواسطه مرجان |
کوچولوی قصه ها رفته میون بیشه ها صورتش رنگ حنا دلکش یاد خدا لب رود با دو تا پا لخت و پتی کنار گلش نشسته تفلکی آب میده دونه میده صبح تا غروب آره دنیای قشنگی داره اون گل زیبایی که گفتم به شما صورتش سرخ و زری همیشه مثل پری بالاشو وا می کنه می پره توی آسمون مثل یه رنگین کمون هفتا کمون بی نشون کوچولوی قصه هارو می بره تا کهکشون آره اون کهکشون آبی داره شب مهتابی داره دریاهاش ماهی داره قصه هاش همیشه آزادی داره چشم اون رنگ پری آسمون با دل پاک و سفید هیچکسی اونو ندید؟؟؟ + مكتوب شد در Sat 1 Dec 2007 5:59 PM بواسطه مرجان |
+ مكتوب شد در Tue 4 Sep 2007 12:12 PM بواسطه مرجان |
+ مكتوب شد در Tue 4 Sep 2007 12:6 PM بواسطه مرجان |
به همین اشکِ روان و دل ِ تنگ به همین بغض ِ گران وتن ِ خیس
به همین وعده ی ایام ِ وصال به همین قصه ی هر روز وهنوز آسمان دیده، بی تو ابری ست عزیز + مكتوب شد در Tue 4 Sep 2007 11:46 AM بواسطه مرجان |
خرسند شديم از اينكه امروز، رنگي دگر است نه رنگ ديروز تا شب نشده رنگ دگر شد، گفتند از اين نكته هزار نكته بياموز! فرياد زديم كه چرخ گردون! ليلا تو نداده اي به مجنون فرياد برآمد آنكه خاموش! كم داد اگر نگيرد افزون. خاموش شديم و در خموشي، رفتيم سراغ مي فروشي فرياد زديم دواي ما كو؟ گويند دواست باده نوشي هشيار نشد مگر كه مدهوش اين بار گران بگيرم از دوش. آرام كنار گوش ما گفت: اين بار گران تو مفت مفروش! از خود به كجا شوي تو پنهان؟ از خود به كجا شوي گريزان؟ بيداري دل چنين مخوابان! سخت آمده است، مبخش آسان. هشيار شديم از اينكه هستيم رفتيم و در ميكده بستيم با خود به سخن چنين نشستيم: ما باده نخورده ايم و مستيم؟ مسجد سر راه از آن گذشتيم بر روي درش چنين نوشتيم: "در ميكده هم خداي بيني با مرد خدا اگر نشيني" + مكتوب شد در Mon 3 Sep 2007 2:6 PM بواسطه مرجان |
من عریانم ![]() + مكتوب شد در Wed 8 Aug 2007 10:36 AM بواسطه مرجان |
. روزی می گفتند عشق اول هیچگاه از یاد نمی رود ولی من باور نکردم
روزی می گفتند کسی که برای اولین بار عاشق کسی می شود
آن کس را فراموش نمی کند ولی باور نکردم
روزی می گفتند دل بستن به کسی خوب نیست انسان شکست می خورد
ولی باور نکردم
روزی می گفتند به کسی دل نبند عاشق نشو
که فراموش کردنش سخت است ولی باور نکردم
امروز من می گویم عشق اول فراموش نمی شود
دل بستن آسان ولی دل کندن سخت
باورم شد نه سرو و نه باغ و نه چمن می خواهم نه لاله نه گل نه نسترن می خواهم خواهم ز خدای خویش کنجی خلوت من باشم و آن کسی که من می خواهم شادم که در شرار تو می سوزم... شادم که در خیال تو می گریم پنداشتی که چون زتو بگسستم... دیگر مرا خیال ِ تو در سر نیست؟.... اما چه گویمت که جز این آتش ..... بر جان من شراره ی دیگر نیست
اگر بینمان هیچ چیزی نبود حداقل من بودم تو بودی دلتنگی بود اگر بینمان هیچ لحظه ای نبود حداقل نگاه بود ...نگاه پر از شوق لحظه دیدار حداقل نوشته هایم بود نوشته هایت بو د یا نبود به قربان دو چشم شب چراغت شب و روز گریه کردم از فراغت اگر یک روز نبینم روی ماهت ز مرغان هوا گیرم سراغت من باورم شد از ازل تا به ابد باید عاشق خالق عشق بود + مكتوب شد در Tue 24 Jul 2007 7:5 PM بواسطه مرجان |
فنا می شوم. آیا گنهکارم؟
می ترسم ... می ترسم ازاینکه روزی عشق و نفرت با هم بیامیزند خدایا! مرا از گرداب تلخ چراها برهان خدایا! به او بفهمان که نگرانی در چشم هایم بیداد می کند! بگو چگونه در کوچه های خاکی دلواپسی گم شده ام ٬ بگو می خواهم پیدایم کند خدایا این دو راهی تا به کی بر من پادشاهی خواهد کرد؟ به من بگو تا کجا باید برای اثبات هستی ام بدوم؟ بگو که اشتباه می کنم... بگو هیچ طوفانی در راه نیست! + مكتوب شد در Tue 24 Jul 2007 6:56 PM بواسطه مرجان |
+ مكتوب شد در Tue 24 Jul 2007 6:52 PM بواسطه مرجان |
در تکاپو ... تا بهتر از آن باشیم که هستیم. اما بهتر از این شیوه ای برای زیستن نیست. + مكتوب شد در Tue 24 Jul 2007 6:46 PM بواسطه مرجان |
آنچه باختم بيش از هويت بود + مكتوب شد در Thu 19 Jul 2007 6:44 PM بواسطه مرجان |
+ مكتوب شد در Tue 10 Jul 2007 7:31 PM بواسطه مرجان |
میگن سر نوشت آدم ها رو پیشونیشون نوشته شده. + مكتوب شد در Tue 10 Jul 2007 7:25 PM بواسطه مرجان |
+ مكتوب شد در Tue 10 Jul 2007 7:16 PM بواسطه مرجان |
+ مكتوب شد در Fri 15 Jun 2007 0:35 AM بواسطه مرجان |
+ مكتوب شد در Wed 9 May 2007 11:26 AM بواسطه مرجان |
+ مكتوب شد در Mon 7 May 2007 11:36 AM بواسطه مرجان |
واحه ای در لحظه به سراغ من اگر می آیید، پشت هیچستانم. پشت هیچستان جایی است. پشت هیچستان، رگهای هوا پر قاصدهایی است روی شن ها، هم نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح به سر تپه ی معراج شقایق رفتند پشت هیجستان، چتر خواهش باز است: تا نسیم عطشی در بن برگی بدود، زنگ باران به صدا می آید. + مكتوب شد در Mon 7 May 2007 11:30 AM بواسطه مرجان |
+ مكتوب شد در Mon 7 May 2007 11:28 AM بواسطه مرجان |
آنچه را که فدایش شدم٬ مرا فدا کرد و آنچه که فدایش کردم٬ به فدایش میروم. + مكتوب شد در Mon 7 May 2007 11:26 AM بواسطه مرجان |
+ مكتوب شد در Mon 30 Apr 2007 11:14 AM بواسطه مرجان |
اگر بخندی دنیا به تو می خندد و اگر گریه کنی،تنها خواهی گریست! آواز بخوان،تپه ها به تو پاسخ خواهند داد آه بکش،در هوا محو خواهد شد. انعکاس ها به صدای شادمانی محدود میشوند اما از صدای غوغا پا پس می کشند. شادی کن،مردم به سوی تو جذب میشوند اندوهگین باش،بر میگردند و می روند آنان شادی کامل و تمام عیار تو را می طلبند اما به غم و اندوه تو نیازی ندارند خوشحال باش،دوستان زیادی گرد می آوری غمگین باش،همه را از دست خواهی داد کسی نیست که جام شراب تو را رد کند اما صفرای زندگی را تنها باید بنوشی! + مكتوب شد در Mon 30 Apr 2007 11:8 AM بواسطه مرجان |
میروم تا به هیچستان! تا به عمق فاجعه شکستن تا خواب خوش پروانه خیال کوچ پرستوهای بی آشیان میروم تا به لحظه پیوستن !تا به ساعت در هم تنیدن .....بیصدا در قلب زمان نشستن میروم تا نیابی دگر !نشانی از خلوت خاموش خدا ....تا نیابی مرا در آرامش لحظه ها !میروم تا به ابدیت برسم !به زمان اندوهبار وداع ..میروم..میروم تا رها بشوم .....فارغ از من و ما بشوم ....آفتاب + مكتوب شد در Mon 30 Apr 2007 11:6 AM بواسطه مرجان |
+ مكتوب شد در Mon 30 Apr 2007 11:2 AM بواسطه مرجان |
+ مكتوب شد در Mon 30 Apr 2007 10:53 AM بواسطه مرجان |
ديرگاهي است كه در اين تنهايي + مكتوب شد در Wed 25 Apr 2007 11:42 AM بواسطه مرجان |
+ مكتوب شد در Wed 25 Apr 2007 11:38 AM بواسطه مرجان |
+ مكتوب شد در Wed 25 Apr 2007 10:8 AM بواسطه مرجان |
حالمان بد نيست غم كم مي خوريم … كم كه نه هر روز كم كم مي خوريم … آب مي خواهم سرابم مي دهند … عشق مي ورزم عذابم مي دهند … خود نمي دانم كجا رفتم به خواب … از چه بيدارم نكردي آفتاب … خنجري بر قلب بيمارم زدند … بي گناهي بودم و دارم زدند … دشنه اي نامرد بر پشتم نشست … از غم نامردمي پشتم شكست … سنگ را بستند و سگ آزاد شد … يك شبه بيداد آمد و داد شد … عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام … تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام … عشق اگر اينست مرتد مي شوم … خوب اگر اينست من بد مي شوم … بس كن اي دل نابساماني بس است … كافرم ديگر مسلماني بس است … در ميان خلق سر در گم شدم … عاقبت آلوده ي مردم شدم … بعد از اين با بي كسي خو مي كنم … هر چه در دل داشتم رو مي كنم … نيستم از مردم خنجر بدست … بت پرستم بت پرستم بت پرست … بت پرستم بت پرستي كار ماست … چشم مستي تحفه ي بازار ماست … درد مي بارد چو لب تر مي كنم … طالعم شوم است باور مي كنم … من كه با دريا طلاطم كرده ام … راه دريا را چرا گم كرده ام … من نمي گويم دگر گفتن بس است … گفتن اما هيچ نشنفتن بس است … روزگارت باد شيرين شاد باش … دست كم يك شب تو هم فرهاد باش … آه در شهر شما ياري نبود … قصه هايم را خريداري نبود … واي رسم شهرتان بيداد بود … شهرتان از خون ما آباد بود … از در و ديوارتان خون مي چكد … خون من فرهاد مجنون مي چكد … خسته ام از قصه هاي شومتان … خسته از همدردي مسمومتان … اينهمه خنجر دل كس خون نشد … اينهمه ليلي كسي مجنون نشد … آسمان خالي شد از فريادتان … بيستون در حسرت فرهادتان … كوه كندن گر نباشد پيشه ام … بويي از فرهاد دارد تيشه ام … عشق از من دور و پايم لنگ بود … قيمتش بسيار دستم تنگ بود … گر نمي رفتم دوپايم خسته بود … تيشه گر افتاد دستم بسته بود … هيچ كس دست مرا وا كرد ؟ نه … فكر دست تنگ ما را كرد ؟ نه … هيچ كس از حال ما پرسيد ؟ نه … هيچ كس اندوه ما را ديد؟ نه ... هيچ كس چشمي برايم تر نكرد ... هيچ كس يك روز با من سر نكرد ... هيچ كس اشكي براي ما نريخت ... هر كه با ما بود از ما مي گريخت ... حافظ ديوانه فالم را گرفت ... يك غزل آمد و حالم را گرفت ... ما ز ياران چشم ياري داشتيم ... خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم . + مكتوب شد در Wed 25 Apr 2007 10:3 AM بواسطه مرجان |
+ مكتوب شد در Wed 25 Apr 2007 9:58 AM بواسطه مرجان |
+ مكتوب شد در Wed 25 Apr 2007 9:46 AM بواسطه مرجان |
وقتي دستام خالي باشه ، وقتي باشم عاشق تو + مكتوب شد در Wed 25 Apr 2007 9:39 AM بواسطه مرجان |
+ مكتوب شد در Mon 23 Apr 2007 11:59 AM بواسطه مرجان |
+ مكتوب شد در Mon 23 Apr 2007 11:54 AM بواسطه مرجان |
هر وقت دلم خواست حرفی زده باشم دیدم که همان لحظه ی گفتن
نگرانم ... + مكتوب شد در Mon 23 Apr 2007 11:53 AM بواسطه مرجان |
+ مكتوب شد در Mon 23 Apr 2007 11:51 AM بواسطه مرجان |
+ مكتوب شد در Mon 23 Apr 2007 10:18 AM بواسطه مرجان |
+ مكتوب شد در Mon 23 Apr 2007 10:17 AM بواسطه مرجان |
**دارید چی کار می کنید ؟ با شما هستم ! با شما عوضی ها که عینهو کرم دارید تو هم می لولید . چی خیال کردید ؟ همه تون از وکیل و وزیر گرفته تا سپور و آشپز و پروفسور ، آخرش می شید دو عدد . خیلی که هنر کنید ، خیلی که خبر مرگتون به خودتون برسید ، فاصله ی دو عددتون می شه صد . صدام رو می شنفید ؟ می شید یه پیرمرد آب زیپوی عوضی بو گندو . کافیه دور تند نیگاش کنید . همین که دور تند نیگاش کردید می فهمید چه گندی زده ید . می فهمید چه چیز هجو و مزخرفی درست کرده ید . حالا با این عجله کدوم جهنمی قرار برید ؟ قرار چه غلطی بکنید که دیگرون نکرده ند ؟ واسه چی سر یه مستطیل یا مربع خاکی دخل هم رو در می آرید ؟ بدبخت ها ! شما به خودی خود بدبخت هستید ، دیگه واسه چی اوضاع رو بدتر می کنید ؟ از یه طرف تا چشاتون به هم افتاد ، اولین کاری که می کنید ، یعنی آسون ترین کاری که می کنید اینه که عاشق همدیگه می شید . لعنت به شما و کاراتون که هیشکی ازشون سر در نمی آره . عاشق می شید و بعد ازدواج می کنید و بعد بچه دار می شید و بعد حالتون از هم به هم می خوره و طلاق می گیرید . گاهی هم طلاق نگرفته باز می رید عاشق یکی دیگه می شید . لعنت به همه تون که حتی مث مرغابی ها هم نمی تونید فقط با یکی باشید . بوق نزن عوضی ! صداش رو خاموش کن و گوش کن ببین چی دارم می گم ! همه ش هفتاد ، هشتاد سال . یعنی اگه شانس بیارید ، اگه خیلی زودتر ریق رحمت رو سر نکشید ، خیلی که توی این خراب شده باشید ، هفتاد هشتاد سال بیشتر نیست . لامسبا اگه هفتصد سال می موندید چی کار می کردید ؟ گمونم خون هم رو تو شیشه می کردید . گرچه همین حالاش هم می کنید . یعنی غلطی هست که نکرده باشید ؟ به شرفم قسم هر کاری که خواسته ید کرده ید و اگه نکرده ید لابد نتونسته ید بکنید . مطمئنم از سر دلسوزی و این جور چیزها نبوده که نکرده ید . حکمآ عرضه ش رو نداشتید . همین دیروز تو روزنامه خوندم یارو واسه یه عوضی دو پای دیگه مث خودش ، زنش و بچه ی دو ساله ش رو گوش تا گوش سر بریده . گمونم اگه سه تا بچه هم داشت باهاشون همین کار رو می کرد . دنبال چی می گردید ؟؟؟!!! آهای عوضی ها ! آهای با شما هستم ! با شما که هر کدومتون فکر می کنید دهن آسمون باز شده و تنها شما از توش پایین افتاده ید . اگه تا حالا کسی بهتون نگفته من می گم که شما هیچ آشغالی نیستید . من یکی که براتون و واسه کاراتون تره هم خرد نمی کنم . حیف این زمین که زیر پای شماست . حیف این زمین که توش دفن تون کنند . شما رو باید بسوزونند و خاکسترتون رو بریزند توی دریا **
استخوان های خوک و دست های جذامی - مصطفی مستور
+ مكتوب شد در Mon 23 Apr 2007 10:16 AM بواسطه مرجان |
نمی دانم چه بگویم؟
که نقض غرض است نگاهت... خرابم کرده و آبادیم از اوست. کشته مرا این اعجاز مسیحایی تو... + مكتوب شد در Sun 22 Apr 2007 1:35 PM بواسطه مرجان |
+ مكتوب شد در Sun 22 Apr 2007 1:29 PM بواسطه مرجان |
رویایم سپیدتر می شود در پستوی خانه ام پنهان می شوم کبوترهای ذهنم را پرواز می دهم + مكتوب شد در Sun 22 Apr 2007 10:22 AM بواسطه مرجان |
+ مكتوب شد در Sun 22 Apr 2007 10:10 AM بواسطه مرجان |
وقتی بگذار برای اندیشیدن، که آن منبع قدرت و نیرو است وقتی بگذارد برای برای بازی و تفریح، که آن منبع جوانی و جاودانی است وقتی بگذار برای مطالعه، که آن زیر بنای مطالعه و خردمندی و فرزانگی است وقتی بگذار برای نماز، که آن سرچشمه بیشترین توان و نیروها در زمین است وقتی بگذار برای مهرورزیدن و محبوبیت، که ایمان چیزی جز عشق و نفرت نیست وقتی بگذار برای دوستیهای پاک، که آن شاهراه خوشبختی است وقتی بگذار برای خنده، که آن بهترین روان کننده حرکت چرخهای زندگی است وقتی بگذار برای بخشش و ایثار، که زندگی بسیار کوتاهتر از آن است که بتوان خودخواه و خودپسند بود وقتی بگذار برای کار، که آن بهای موفقیت است اما هرگز برای بیهودگی، بی فایدگی و اتلاف عمر وقت نگذار + مكتوب شد در Sun 22 Apr 2007 10:7 AM بواسطه مرجان |
+ مكتوب شد در Sun 22 Apr 2007 10:4 AM بواسطه مرجان |
The opposite of love is not hate, it's indifference. by: Elie Wiesel + مكتوب شد در Sun 22 Apr 2007 10:1 AM بواسطه مرجان |
+ مكتوب شد در Sun 22 Apr 2007 9:59 AM بواسطه مرجان |
+ مكتوب شد در Sun 22 Apr 2007 9:54 AM بواسطه مرجان |
زيارت قبول + مكتوب شد در Sun 22 Apr 2007 9:52 AM بواسطه مرجان |
داري مانند هميشه زندگي ات را مي كني و روزها را بدون اينكه حس كني با چه سرعتي از پيش چشمات مي گذرند به شب مي رساني و دائماً دعا مي كني كه "اي خدا كي شب مي شه بخوابيم" و فردا هم به همين منوال اما اين وسط يك روز از درون خودت صدايي به گوشت مي رسد كه "هان! ز چه نشسته اي" يا "اي كه دستت مي رسد كاري بكن" و تو هم كه تا حالا به اينكه اين صدا چه هست يا از كه هست؟ فکر نکردی با خودت به اين نتيجه مي رسي كه "راست مي گه ها". از اين به بعد تو به صرافت مي افتي كه من بايد از اين روزمرگي فرار كنم و شايد لفظ "به هر قيمتي كه شده" هم چاشني آن بكني و امان ازين جهد و تلاش كه گاهي آدم را به جايي مي برد كه روزمرگي 1000 بار ازان بهتر است. به هر حال بعد از ساعتها و شايد روزها جستجو راه گريز را ميابي و بدون فكر به اين مهم كه "آيا فرار به چه قيمت؟" پاي در مسيري ناشناخته مي گذاري. بعد از چند روزي قدم زدن در اين مسير در حالي كه سرمست از كشف بزرگت هستي ناگهان صدايي خشن اما دلسوزانه از درونت فرياد مي زند كه "اين ره كه تو مي روي به تركستان است" و اينجاست كه اگر قدري از هوشياري ات باقي مانده باشد به خودت مي آيي و قدري فكر مي كني كه "هاي! از كجا آمده اي آمدنت بهر چه بود؟" و اگر كاملا مست لا يعقل باشي ديگر اميدي به بازگشتت نيست تا وقتي سرت به سنگي بخورد كه اگر شانس نداشته باشي شايد آن سنگ، سنگ لحدت باشد. حالا فرض را بر قدري بيداري مي گذاريم. اندكي به گذشته فكر مي كني و نگاهي به آينده مي اندازي و مي بيني كه صداي دوم راست مي گويد و تو پاي در مرداب گذاشته اي و خوشبختانه شاخه اي آن دور و بر هست كه بگيري و بيرون بيايي همينطور كه بيرون مي آيي همان صداي دوم اين بار با لحني ملايم تر مي گويد بايد در راه برگشت جبران مافات هم انجام دهي و تو با ترس ولرز به فكر فرو مي روي و درمي يابي كه جايي كاري را نا تمام گذاشته اي و ضرري بجاي مانده كه بايد جبران كني. تا صورتت را براي جبران بر مي گرداني صداي اول با لحني موزيانه كه نشان از نيشخند ترسناكي گوشه ي لبش دارد شروع مي كند به ارائه راهكار و تو هم گيج از نشئه مستي به راحتي مي پذيري و باز صداي دوم با فركانسي بالاتر جيغ مي كشد كه "گند زدي". به حال اضطرار مي افتي گريه مي كني زجه مي زني و به در و ديوار ميزني براي رهايي ازين چند راهيه پيش رو تا خسته مي شوي و با سرافكندگيه ناشي از شرمندگي در برابر خودت تصميم مي گيري صورت مسئله را پاك كني و 1001 دليل موجه و غير موجه براي كارت مي تراشي تا راحت تر پاكسازي كني. قدري از ماجرا مگذرد كه تصميم مي گيري كه صاحبان صدا را كه تو را به اينجا رساندند بيابي و انتقام سختي از آناان بگيري. + مكتوب شد در Sun 22 Apr 2007 9:43 AM بواسطه مرجان |
+ مكتوب شد در Sun 22 Apr 2007 9:39 AM بواسطه مرجان |
خدا + مكتوب شد در Sun 22 Apr 2007 9:35 AM بواسطه مرجان |
+ مكتوب شد در Sun 22 Apr 2007 9:34 AM بواسطه مرجان |
+ مكتوب شد در Sun 22 Apr 2007 9:29 AM بواسطه مرجان |
+ مكتوب شد در Sun 22 Apr 2007 9:21 AM بواسطه مرجان |
|