ديرگاهي است كه در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است
بانگي از دور مرا ميخواند
ليك پاهايم در قير شب است
رخنهاي نيست در اين تاريكي
در و ديوار به هم پيوسته
سايهاي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته
نفس آدمها
سر بسر افسرده است
روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است
دست جادويي شب
در به روي من و غم ميبندد
ميكنم هر چه تلاش،
او به من مي خندد .
نقشهايي كه كشيدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود .
طرحهايي كه فكندم در شب،
روز پيدا شد و با پنبه زدود .
ديرگاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است .
جنبشي نيست در اين خاموشي
دستها پاها در قير شب است ...
+
مكتوب شد در Wed 25 Apr 2007 11:42 AM بواسطه مرجان
|